امروز:
دوشنبه بیست و پنجم سرطان (تير) ۱۳۹۷
|
3 ذي القعدة 1439
|
Mon 16 Jul 2018

مفهوم وجود از بدیهى‏ترین مفاهیم است که ذهن از همه موجودات انتزاع مى‏کند. برای بداهت این مفهوم چهار علت را بیان داشته اند:

علت اولش این است که این مفهوم روشن ترین مفهوم است و نیازی به تعریف ندارد و هر کسی در هر نوع از شرایط و وضعیتی باشد می‌تواند بدون نیاز به زحمت خاصی تصور روشن از این مفهوم داشته باشد. 

علت دومش این است که اساسا تعریف این مفهوم ممکن نیست زیرا مفهومى روشن‌تر از آن یافت نمى‏شود که بتوان آن را مبیِّن معناى وجود قرار داد به همین دلیل هر تعریفی که  از این مفهوم ارائه شود تعریف دوری خواهد بود.

علت سومش این است که مفهوم وجود کلی ترین مفهوم است. تعریف حقیقی آن است که تعریف به ذاتیات باشد که شامل جنس و فصل است و چون وجود کلی ترین مفهوم است مفهومی کلی تر که حکایت از جنس این مفهوم داشته باشد وجود ندارد.

علت چهارم: تعریف و شناسایی یک شی مستلزم این است که آن شی دارای ذاتیات باشد معنی این سخن این است که شی یاد شده می‌بایست دارای ماهیت باشد و تا چیزی ماهیت نداشته باشد نمی‌تواند ذاتیات داشته باشد. در جای خود بیان شده است که وجود ذاتی هیچ چیزی نیست و خود وجود نیز ذاتیات ندارد زیرا که ذاتی و ذاتیات مربوط به عالم ماهیات است و وجود ماهیت ندارد. بلکه اساسا وجود و ماهیت دو چیزند.

وقتی مقولات بیان می‌گردد، مقولات ده تا دانسته می‌شود که یکی از آن ده تا جوهر و نه تای دیگر عرض است و با اینکه مفهوم وجود قابل حمل بر همه‌ی این ده مقوله است اما وجود به خودی خود به عنوان یک مقوله دانسته نمی‌شود. راز این امر این است که مصداق مفهوم وجود به هیچ وجه به ذهن وارد نمی‌شود. آنچه که در ذهن وجود دارد فقط و فقط مفهوم وجود است نه ماهیت آن. به همین دلیل است که مرحوم سبزواری می‌گوید: 

مفهومه من اعرف الاشیاء    و کنهه فی غایه الخفاء

پس «هستی را نمی‌توان همچون باشنده‌ی دیگری فهمید که آن را بتوان به شیوه‌ی متعارف تعریف کرد» 

بررسی

اگر بخواهیم آنچه را که گفته شد مورد ارزیابی قرار دهیم باید به این شکل سخن بگوییم که این مطلب «که وجود ماهیت نیست و ذاتیات ندارد»، درست است که عدم امکان تعریف وجود را مسلم می‌سازد اما مشکل معرفتی‌ای را در باب وجود حل نمی‌کند. حد اکثر آنچه که این مطلب اثبات می‌کند این است که ما نمی‌توانیم وجود را تعریف کنیم اما نتوانستن یک چیز است و نیاز نداشتن چیز دیگر اگر تعریف یک چیز امکان نداشته باشد آن چیز غیر قابل شناخت می‌شود نه بدیهی.

اما این سخن «که چون وجود کلی ترین مفهوم است و مفهوم کلی تر از آن وجود ندارد پس قابل تعریف نیست»، نیز چیزی جز عدم امکان تعریف وجود را نمی‌رساند.

باقی می‌ماند دو سخن دیگر که هر دو تا ناظر به عدم نیاز وجود به تعریف است: یکی این مطلب که وجود روشن ترین مفهوم است. دیگری اینکه مفهوم روشن تر از آن وجود ندارد که بتوان وجود را با استفاده از آن تعریف کرد. این دو سخن به خودی خود سخنان ارزشمندی است اما در این میان مشکلاتی نیز وجود دارد که تا بر طرف نشود نمی‌توان به راحتی از عدم نیاز وجود به تعریف سخن گفت:

مهم ترین این مشکلات این است که در بحث وجود ذهنی بیان شده است که اگر منکر وجود ذهنی شویم قائل به شبح شده ایم در حالیکه در خود بحث از وجود ادعای ما این است که وجود به ذهن نمی‌آید: «و کنهه فی غایه الخفاء» حال معرفت ما از وجود که اصیل ترین حقیقت عینی جهان است یک شبح است؟

این ادعا که وجود روشن ترین مفهوم است نیز نیاز به اثبات دارد. آنچه که ادعا می‌شود که بدون نیاز به تفکر، هر انسانی می‌تواند آن را دریابد، حقیقت عینی است. در فلسفه‌ی صدرایی چون تفکر «اصالت وجودی» خیلی اذهان را تحت تأثیر قرار داده به همین دلیل احکام حقیقت عینی به وجود سرایت داده شده است. یعنی آن بداهتی که در اصل مال حقیقت عینی است به وجود سرایت داده شده است.

در مورد اصل وجود داشتن وجود ( = معرفت تصدیقی ما به وجود) نیز ادعای بداهت شده در حالیکه در فلسفه‌ی اشراق این امر مخدوش دانسته شده یعنی وجود مفهوم اعتباری دانسته شده است. اگر وجود وجود، بدیهی است پس چرا مکتبی چون حکمت اشراق از آن غافل مانده است.

اینها مطالبی است که این سؤال را به وجود می‌آورد که اساساً آیا انسان راهی برای شناخت هستی دارد؟

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

عناوين مرتبط